آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

59.آش دندونی با حداقل امکانات!

یادمه یه روز یاسی گفت کیان دندونش اذیت میشد و یکی از فامیلها براش آش دندونی پخته ... بعد برام جالب بود چون معمولا اول دندون درمیاد بعد آش رو میپزن که بازم یاسی گفت برای اینکه بچه راحت تر دندون دربیاره این کار رو میکنن ... آمیتیس هم خیلی کلافه س ولی خبری از دندون نیست:( منم گفتم آش دندونی بپزم شاید کمکی شد! حالا به اون نشه به من که میشه:دی من عاشق آش و سوپم خوب! خلاصه صبح حبوبات خیس کردم و به بابا مرتضی گفتم گندم بخره ... ظهر با کلی غرغر بالاخره گندم خرید - آخه اینجا هیچی پیدا نمیشه! کلی گشته طفلی تا گندم یافته! - خلاصه که ظهر آش رو بار گذاشتم و عصری عجب آشی شد! آمیتیس هم خورد و کلی خوشش اومد:) خیلی خوشمزه شد ... توصیه میکنم برای بچه هاتون ...
16 اسفند 1391

9.58 ماهگی فووووووووووووووووووت!

امروز بصورت نمادین:دی  شمع 9 ماهگیت فوت شد:* قربونت برم که 9 ماهه زندگیمو همه جوره از این رو به اون رو کردی:* تغییرات بسیاررررررررررر زیاده ولی اکثرا مثبته:) در کل واسه آدمی که 8-9 سال همش تنها بوده و شب به شب شوهرش میومده خونه خوب تغییرات زیادیه دیگه:) من که همش شبا بیدار بودم و داشتم سریال میدیدم الان دیگه حداکثر 1 میخوابم ... صبحها بخاطر شما بیدارم و شما هم که این روزا اساسی بداخلاق شدی و همش داری سرم غر میزنی کلی حالمو میگیری:) ولی اشکال نداره اینم یه دوره س به هر حال:* ایشالا به خیر بگذره و هر چه زودتر و بی دردتر بگذره:) شبها خیلی بانمک میخوای از این پهلو به اون پهلو بشی غر میزنی فسقلک مامان:* اولش غر میزنی اگه تحویلت نگیرم و نچر...
15 اسفند 1391

57.گردش با مامان:)

امروز عصری هوس پیاده روی کردم و از اونجایی که کالسکه مون بزرگه و با خودمون نیاوردیمش آمیتیس رو بغل کردم و د برو که رفتی:) به هر درختی که میرسیدیم آمیتیس میگفت " تیییییییییییییییی؟ " منم میگفتم درخته! و اینجوری با 20-30 تا درخت آشنا شدیم:)) یاد باران افتادم که تو همین سنها بود و هی میگفت " ای تیههههههههههههه؟ " بعد کلی براش توضیح میدادیم باز 2 ثانیه بعدش میگفت " ای تیهههههههههه؟ " :))  امروز دخترک کلمات جدید زیادی داشت ... یکیش همین " تی " یا " چی " خودمون ... یکیش هم " دَدَ " بصورت پیوسته و خیلییییییییییییییی بامزه:* عاشق حرکت لبهاشم:* دختر بی دندون مامان:) راستی گفتم دندون اینم بگم که پریروز که داشتم چکاپ دهنت:دی  رو انجام مید...
12 اسفند 1391

56.برنامه ی خانم دکتر بابک

استرس و ترس : ترس 2 نوع داره یکی واقعی هستش و یکی غیر واقعی ... اگر من از چیزی ترسیدم و دیگری نمیترسید این ترس نیست فوبیا هستش بین 10 ماهگی تا 2 سالگی ترس از جدایی بین 4-6 سالگی ترس از هیولا و ... باعث شب ادراری و ... بچه رو نترسونین تا تئاتر خانواده بشه تحقیر میشه ... اگر میترسه باید آروم آروم به اون شی ترسناک نزدیکش کنیم تا ترسش بریزه بین 7-12 سال از زلزله و وقایع طبیعی و جراحت میترسه ... فیلم ترسناک نباید ببینن ... چون قوه ی تخیل زیاده و صحنه های ترسناک رو برای خودش زیاد میکنه 12-18 سال ترس از قضاوت مردم ... مثل جوش زدن و قضاوت درباره ی زشتی ... تحقیر و مسخره کردن در این سن و سن 10 ماهگی تا 2 سالگی بسیار تو روحیه تاثیر میذاره ...
8 اسفند 1391

55.زندگی مامان:*

داشتم عکس ها رو نگاه میکردم که چندتا عکس بذارم این عکس رو دیدم گفتم بذارم اینجا و بعدا بهت بگم چقدر شیطون بودی دخملک:* اینجا یه سری سیم از در و دیوار آویزونه:)) از بس که من علاقمندم به اینجا هیچ سعی نکردم مرتبشون کنم ... فقط سیم برق رو با چسب نواری چسبوندیم به دیوار - که البته تا یه حدی کاشی داره دیوارش یعنی گچ رو خراب نکردیم:) - ولی دم در ایوون 2 تا سیم از پشت بوم اومده که یکی سیم ماهواره س و یکی سیم آنتن ... خوب بی خطرن و اسباب بازی دخترمون:* بعد آمیتیس از صبح مثل این دخیلهای امامزاده ها بهشون وصله:دی  بعضا چون خیلی سیم های درازین میپیچه دورش و جیغش میره هوا برای کمک گرفتن:)) این یکی از همون دفعات بود که ما با دوربین رفتیم سراغش:)) ...
6 اسفند 1391

54.من!

2-3 روزه نانای میکنی:* قربونت برم مننننننننننننن:* خیلی با نمک دست راستت رو از مچ هی میچرخونی و خیلی هم با دقت و جدیت نگاهش میکنی:* بیشتر موقع شیر خوردن نانای میکنی که متوجه نمیشم چرا! 2-3 روزه وایمیسونیمت و دستت رو به جایی میگیری و چند ثانیه ای وایمیسی:* صاف صاف! 2-3 روزه وقتی میشینی با باسنت راه میری:دی ما بهش میگیم کون سره! نمیدونم بقیه چی میگن:) ولی خوب بعضی بچه ها بجای 4 دست و پا کون سره میرن:* امروز کنترل تلویزیون رو میخواستی از من بگیری و با کلی حرص گفتی "من" ! قربون حس مالکیتت برم من:* خیلی با نمک اعتراض نرم میکنی:)) اونروز دایی اشکان موقعی که شما تازه بیدار شده بودی و داشتی همچنان به سختی پستونکت رو میجویدی:دی میومد به سختی ...
6 اسفند 1391

53.برای یادگاری:)

بابا مرتضی همیشه به من میگفت و میگه سوسک سیاه :دی - برگرفته از شهرقصه ی بیژن مفید - از موقعی که آمیتیس تو دل من بود بهش میگفت سوسک سفید:)) و عجیب این که سفید هم شد! وقتی تو دلم بودی بابا برات همیشه گنجیشکک اشی مشی میخوند و تو ورجه وورجه میکردی:* جالب اینکه الان که برات میخونه آروم میشی و خیلی با دقت گوش میدی:* از موقعی که تو دلم بودی ترسو بودی کوچولو:* زنگ واحدمون صداش خیلی بلنده ... یه روز بعدازظهر خواب بودم یکی زنگ زد خودم از خواب پریدم و خیلی بامزه تو هم پریدی بالا و تقی خوردی به شیکمم:)) خیلی حس بانمکی بود ایشالا یه روزی تجربه ش میکنی و متوجه میشی چی میگم:* بابا مرتضی خیلی بلند عطسه میکنه:) هر بار عسطه میکرد تو میپریدی و میخوردی به...
6 اسفند 1391

52.و باز هم خرید:دی

من از همدان که میام حریص میشم تو خرید کردن ... نگاه نکن اینجوری پشت هم بنظر زیاد میاد ولی در اصل وقتی تو مدت زمان کم خریده میشه واسه همین زیاد میشه یهویی! فهمیدی چی گفتم مامان؟:* حالا در هر حال من عاشق خرید واسه دختر گلم هستم ... حتی وقتی نبود هر جا میرفتم باش میخریدم دیگه الان که جای خود داره:) دیروز رفتیم پاساژ الماس ... هلو کیتی حراج کرده بود و بابا مرتضی اینو واسه زمستون دیگه ت خرید گلکم:* کیدزی هم یه سری چیزاییش رو حراج کرده بود و این عروسک رو با قیمت خیلی کم خریدم ... لازمش نداشتم ولی چون ارزون بود خریدم ... حالا شایدم کادوش دادم شایدم نگهش داشتم:) شب رفتیم خونه ی عمه فاطی و کلی از محمد و حتی مهرداد که واسه خودش هم کلاس...
1 اسفند 1391